رضا مختاري / محسن صادقي
مقدمه 47
رؤيت هلال ( فارسي )
ماهِ روزه گشت در عهد عمر * بر سَر كوهى دويدند آن نفر تا هلال روزه را گيرند فال * آن يكى گفت اى عمر اينك هلال چون عمر بر آسمان مه را نديد * گفت كين مه از خيال تو دميد ورنة من بيناترم أفلاك را * چون نمىبينم هلال پاك را گفت تر كُن دست وبر ابرو بمال * آنگهان تو درنگر سوى هلال چونك أو تر كرد ابرو مه نديد * گفت اى شه نيست مَه شد ناپديد گفت آرى موى ابرو شد كَمان * سوى تو افكند تيرى از گُمان چون يكى مو كژ شد أو را راه زد * تا بدعوى لاف ديد ماه زد موى كژ چون پردهء گردون بود * چون همه اجزات كژ شد چون بود راست كن اجزات را از راستان * سر مكش اى راسترو ز آن آستان هم ترازو را ترازو راست كرد * هم ترازو را ترازو كاست كرد هر كه با ناراستان هم سنگ شد * در كمي افتاد وعقلش دنگ شد رو أشدّاء على الكفّار باش * خاك بر دلدارى اغيار باش بر سر اغيار چون شمشير باش * هين مكن روباه بازى شير باش تا ز غيرت از تو ياران نگسلند * زانك آن خاران عدوّ اين گُلند آتش اندر زن به گُرگان چون سپند * زانك آن گرگان عدوّ يوسفند جان بابا گويدت إبليس هين * تا بدم بفريبدَت ديو لعين اين چنين تلبيس با بابات كرد * آدمي را اين سيهرخ مات كرد بر سَر شطرنج چُستست اين غراب * تو مَبين بازى به چشم نيمخواب زانك فرزين بندهَا داند بسى * كه بگيرد در گلويت چون خَسى در گلو ماند خس أو سألها * چيست آن خَسْ مِهرِ جاه ومالها مالْ خَس باشد چو هست اى بىثبات * در گلويت مانع آب حيات گر بَرد مالت عدوّى پُر فَنى * ره زنى را بُرده باشد ره زنى